| Kashkool - Notes and articles by Mohsen Sadeqi | |||
|
|||
|
اجازات آقا بزرگ تهرانی (4) یکی از مجازین علامه
تهرانی (قدس سره)، حضرت آیة الله سید مهدی لاجوردی (دامت برکاته) متولد 1305 شمسی
هستند. ایشان در فقه واصول از شاگردان آیة الله بروجردی، آیة الله حجت، آیة الله
سید صدر الدین صدر ودر فلسفه وکلام از میرزا مهدی آشتیانی، حاج شیخ مهدی مازندرانی
وعلامه حاج سید محمد حسین طباطبائی بهره برده اند. چندین کتاب تألیف وتصحیح و
منتشر کرده اند و از فرهیختگان وفاضلان حوزه علمیه قم محسوب می شوند. در این جا
شرح حال ایشان که در پایان کتاب غوالی الدرر (یکی از تألیفات ایشان) که در سال
1386 قمری چاپ شده است را عیناً درج می کنیم. در پایان شرح حال، علاوه بر تصویر
اجازه شیخ آقا بزرگ تهرانی، اجازه آیة الله سید محمد مهدی موسوی خوانساری ( صاحب
احسن الودیعة)، آیة الله سید محسن کلیم، آیة الله حاج شیخ عبدالنبی عراقی، ایة
الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی (قدس اسراءهم) هم کلیشه می شود. شایان ذکر است که این شرح
حال مربوط به 44 سال پیش است و از آثار علمی ایشان پس از آن تاریخ اطلاع دقیقی
نداریم. محسن صادقی – اول یا دوم شوا ل 1430 مختصری از شرح حال آیة الله لاجوردی: دانشمند محقق حضرت حجة
الاسلام آقای آقا سید مهدی لاجوردی حسینی فرزند سید ابوالفضل فرزند مرحوم سیّد
عبّاس فرزند سید محمد طاهر حسینی کاشانی الأصل قمّی الولادة والمسکن در سال 1305
شمسی تولّد یافته، تحصیلات مقدماتی را در مدارس جدیده انجام داده تا سا ل آخر
دبیرستان را بپایان رسانیده ودر تمام سنوات تحصیل از بهترین محصلین محسوب میشده
ودر آنزمان که وضع تحصیلات از هر جهت با امروز تفاوت داشت ودانش آموزان واقعاً درس
میخواندند آقای لاجوردی در عداد برجسته ترین محصلین قرار داشتند. پس از موفّقیّت
باخذ دیپلم، وارد حوزه مقدّسه علیمه قم شدند سطح را نزد خال خود حضرت حجة الاسلام
والمسلمین آقای سید مرتضی فقیه فرزند علامه حاج سید عباس فقیه قمی ره وآیة الله
فاضل قفقازی دام ظلّه فرا گرفته سپس باصول وفقه استدلالی پرداختند واز حوزه های
درس آیات عظام، مرحوم آیة الله حجت و مرحوم آیة الله آقای سید محمد تقی خونساری و
مرحوم آیةالله فیض قمی و مرحوم آیة الله صدر (قدس الله اسرارهم) وآیة
الله آقای سید احمد خونساری (دام ظلّه) استفاضه کردند، و در مجلس درس مرحوم آیه
الله العظمی آقای بروجردی (قده) حضور یافته تقریرات معظّم له را نوشته اند و علوم معقول وفلسفه را نزد حکماء
معروف زمان مرحومان حاج میرزا مهدی آشتیانی وحاج شیخ مهدی مازندرانی (قدّس سرهما)
وعلّامه آقای حاج سید محمد حسین طباطبائی دام ظلّه فرا گرفته اند ونوعاً علاوه بر
تدرّس وتدریس سطوح فقه وخارج، در ماههای محرّم وصفر و ماه مبارک رمضان از راه منبر
بترویج احکام مقدسه اسلام پرداخته وبا بیانی رسا و روان حقایق را مجسم مینمایند
ومخفی نماند که جناب مترجم از طرف پدر شفائی مؤلّف بیست باب در طبّ فارسی و
قرابادین میرسد! نسب مؤلّف قال فی الذّریعة ج 3 ص 188: «673 بیست باب» فی
الطبّ الفارسی للحکیم الشّفائی وهو السّیّد الامیر مظفّر بن محمّد الحسینی
الأصفهانی الشّهیر بالشّفائی اقول هو جدّ السادة اللاّجوردییّن القاطنین فی
الکاشان، وانّما اشتهروا به لأنّ جدّهم هذا اسخترج معدن اللّاجورد فی بعض الجبال
الواقعة علی فرسخ من قمصر الّتی هی من قصبات کاشان المعمورة وماء الورد المعمول
بها یجلب الی اکثر البلدان وانتقل المعدن بعده الی ورشة قلقّبت ذرّیّته
باللّازوردیّین ومنهم السیّد العالم الجلیل السیّد حسین بن السیّد رضی الدّین محمد
الحسینی الکاشانی المتوفی سنه 1285 ه. وکان والده السید رضی الدّین محمّد ایضاً من
علماء عصر النّراقی صاحب «المستند» وکان والد السیّد رضی الدّین هو السیّد حسین بن
السیّد حسن من احفاد الأمیر مظفّر المذکور. وللسیّد حسین بن رضی الدّین المذکور
ولد وهو العالم المعمّرالمعاصر الحاجّ السیّد محمد بن الحسین الحسینی الکاشانی
نزیل الحائر الشّریف المولود فی النّجف سنه 1270 ه کما حدّثنی به وبتواریخ جدّه
والمتوفّی بالحائر المقدّس فی شعبان سنه 1353 ه، وله تقریرات اساتیده و رسائل
مستقلّة الخ فراجع. وجدّه مادری ایشان صبیه حضرت آیة الله آقای حاج آقا احمد
طباطبائی قمی قده برادر حضرت آیة الله العظمی آقای حاج آقا حسین طباطبائی قده است. آثار
علمی و تألیفات: الف- آنچه به چاپ رسیده
است: 1 تصحیح کشکول شیخ بهائی با حل معضلات ولغزها ومعمّی ها و مسائل مشکل ریاضی
وغیره، ط قم سنه 1377. 2. تصحیح وپاورقی دار
السّلام حاجی نوری 2جلد، ط قم سنه 1378 ه. 3. تصحیح و پاورقی عیون
اخبار الرّضا. 4. 2 جلد ط قم سنه 1377 ه. 5. شرح وترجمه معالم ط قم
سنه 1370 ه وسنه 1386 ه با اضافات . 6. غوالی الدّرر یا هزار و
هشتاد سخن از پیامبر اکرم همین کتاب که چاپ دوم است. 7. تصحیح و مقابله کتاب
نفس اسفار ملّا صدرا «قده» ط تهران سنه 1378. 8. تصحیح و مقدمه دیوان
مرحوم کمپانی ط قم سنه 1378 ه. ب- آنچه آماده چاپ ویا در
دست تألیف است: 1. تذکره لاجوردی 2. منتخب الرجال یا دانشمندان قم در
پنج جلد. 3. ترجمه عیون اخبار الرّضا(ع) بقلم
عصری. 4. سی منبر در ماه رمضان. 5. ردّ مذاهب باطله. 6. کتابی در جبر و تفویض. وغیر آنها
از کتب و رسائل دیگر وکارهای علمی دیگر از قبیل تصحیح کتابها وشرکت در انجمن
هائیکه از طرف علمای اعلام برای تصحیح کتب مهمّه تشکیل می شود مثلا ایشان از اعضای
لجنه تصحیح چاپ کتاب احقاق الحق قاضی نورالله شهید «قده» هستند که از طرف حضرت آیة
الله آقای آقا سید شهاب الدین نجفی دام ظله تشکیل یافته و تا بحال هشت جلد آن با
بهترین سبک چاپ شده است آقای لاجوردی از طرف علماء و حجج الاسلام قم و نجف دارای
اجازات حدیث و اجتهاد و امور حسبیّه هستند که بنا بتقاضای که از ایشان شده برای
نمونه چند ماهی از آنها گراور شده است مطلبیکه در خاتمه باید گفته شود: کتابخانه
نفیس آقای لاجوردی است که درآن، کتب خطّی زیاد و منحصر بفرد که بسیاری از آنها بخط
مؤلّف میباشد وجود داشته و یکی از بی نیازترین کتابخانه های شخصی شهرستان مذهبی قم
است. اجازه علامه حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی (قدس سره): ![]() اجازه آیت الله حکیم: ![]() اجازه آیت الله حاج شیخ عبدالنبی عراقی (قدس سره): ![]() اجازه آیت الله مرعشی نجفی: ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() اجازه آیت الله موسوی خوانساری (قدس سره): ![]() ![]() ![]() ![]()
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ شنبه 11 مهر 1388 ساعت 10:08 قبلازظهر (نظر بدهید)
سال1429 قمری یعنی سال گذشته یکصدمین سالگرد وفات آخوند مولی محمد کاظم خراسانی معروف به آخوند خراسانی بود. ایشان از رهبران بزرگ انقلاب مشروطیت و از مراجع تقلید و دانشمندان بزرگ شیعه در عصر خودش بود. یکی از آثار علمی ایشان کتاب کفایة الاصول در اصول فقه است. این کتاب از آغاز تألیف تاکنون مدار درس و بحث در حوزه های علمیه شیعه بوده است. جالب است بدانیم که نسخه¬ی خطی این کتاب به قلم مؤلف، هم اینک در کتابخانه¬ی مجلس شورای اسلامی قرار دارد. این نسخه را فرزندِ آخوند خراسانی یعنی آیة الله میرزا محمد کفایی به کتابخانه مجلس اهدا کرده است و اینک به شماره 14117 در مخزن خطی کتابخانه قرار دارد.
رئیس وقت مجلس در جلسه¬ی 59 مورخ سه شنبه نهم خرداد 1351 به همین مناسبت نطقی به شرح زیر ایراد کرده است:
خاطر همکاران محترم مستحضر است سال گذشته هنگامی که مرحوم آیت الله العظمی کفائی خراسانی (طاب ثراه) روزهای آخر زندگی خود را می¬گذرانیدند وصیت نمودند که نسخه اصلی کتاب کفایة الاُصول تألیف والد بزرگوارشان مرحوم آیة الله العظمی آخوند ملا محمد کاظم خراسانی (اعلی الله مقامه) که به خط خود مؤلف تحریر گردیده به مجلس شورای ملی اهدا گردد.
مرحوم آیت الله العظمی آخوند ملا محمد کاظم خراسانی از مراجع بزرگ عالم تشیع و از مقدّمینِ نهضت مشروطیت در ایران و از جمله دانشمندان معروف و نامور عصر خود بود (صحیح است) و کتاب مذکور که به وسیله خاندان کفائی به کتابخانه مجلس شورای ملی اهداء شده از کتابهای مهمی است که در معارف اسلامی به رشته تحریر در آمده است.
تصویر یکی از صفحات نسخه خطی کفایة الاصول به خط آخوند خراسانی
تصویر صفحه آخر نسخه ی خطی کفایة الاصول به خط آخوند خراسانی
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ پنجشنبه 1 مرداد 1388 ساعت 12:33 بعدازظهر (نظر بدهید)
حاج شیخ عباس قمی معروف به محدث قمی صاحب کتاب سفینة البحار و مفاتیح الجنان و دهها کتاب دیگر، مورخ، محدث، منبریِ فاضل و زاهد و عالمی اخلاقی بود. ایشان در سال 1319 شمسی مرحوم شد و سال دیگر یعنی 1389 هفتادمین سال وفات اوست. در اینجا سندی را بازخوانی می کنیم که مرحوم آقای دوانی در لابه لای کتاب های خطی محدث قمی یافته است(1). در این سند کمیته مجازاتِ حزب دموکرات مشهد ایشان را به جرم بدگویی از امریکایی ها تهدید به ترور کرده است. اما به علتی که خودِ محدث قمی در ذیل سند آورده کمیته مجازات موفق به ترور ایشان نمی شود. یادداشت کمیته مجازات: آقای آقا شیخ عباس قمی! پدر سوخته! شنیدم که در منبر از آمریکائی ها حرف بد می زنید. اگر شنیده شد که دو مرتبه ازین گونه مزخرفات بگوئید و تکذیب نکنید همین دوشنبه به ضرب گلوله شکمت را مثل شکم سگ پاره و پردود خواهیم کرد. کمیته مجازات جزب دموکرات مشهد. یادداشت محدث قمی در ذیل: در چند سال قبل در ماه رمضان احقر منبر می رفتم. در اواخر ماه این کاغذ را برای من فرستادند، و آن روزِ دوشنبه که موعد بود، روز یک شنبه آن، من به دیدن حاجی ها رفتم [...] (2) تومان دفعةً برای من رسید از حاجی ها، همان وقت من هم به حج مشرّف شدم و دموکرات هم از بین رفت.
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ يكشنبه 3 خرداد 1388 ساعت 10:08 قبلازظهر (نظر بدهید)
چند عکس از مقبره و سنگ قبر شیخ حسین بن عبدالصمد والد شیخ بهاءالدین عاملی در بحرین.
![]() ![]() ![]()
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ يكشنبه 13 ارديبهشت 1388 ساعت 1:57 بعدازظهر (نظر بدهید)
عرفات العاشقین و عرصات العارفین تألیف تقی الدین محمد اوحدی حسینی دقاقی بلیانی اصفهانی (973 ـ زنده در 1036) از تذکره های قرن یازدهم هجری است که تا کنون چاپ نشده است. این تذکره مشتمل بر شرح حال و منتخب اشعارِ سه هزار و سیصد شاعر است که تیمناً به نام ابوالشعرا رودکی آغاز شده و سپس به ترتیب الفبا از شیخ ابوالحسن خرقانی شروع و به میرزا یوسفخان رضوی مشهدی ختم می شود. در مورد چند و چون این تذکره: سبب تألیف، روش نگارش، ارزش اعتبار عرفات و تألیفات دیگر بلیانی و نمونه اشعار او رجوع شود به تاریخ تذکره های فارسی، از احمد گلچین معانی (ج2، ص3ـ21).
دوست پژوهشگر ما جناب آقای محسن ناجی نصرآبادی بر اساس سه نسخه خطی مشغول تصحیح این تذکره هستند. ایشان به خواهش بنده شرح حال شیخ بهائی (علیه الرحمة) را از این تذکره در اختیار گذاشتند که ذیلا ملاحظه می کنید. محسن صادقی 26/10/87 شیخ بهاءالدّین محمد العاملی عرفه شیخ المحقّقین، مرشد المدقّقین، کاشف رموز یقینی، مجتهد علوم دینی، جمشید مسند بی نیازی، خورشید فلک سرفرازی، افضل زمان، اعلم دوران، صدرنشینِ مجلس کاملی، عالمی در غایت عالمی، شیخ بهاءالدین محمد العاملی ـ سلّمه الله تعالی. آن شیخ بزرگوار عالیمقدار، رهنمای جادّه یقین، حلّال مشکلات دینی و دنیی است. امروز از جمله امجاد اکابر علمای زمان و از سروران فحولِ فضلای دوران، جامع و مجامع دین و دولت، بانی مبانی فقه و حکمت است. در جمیع فنون هنر و کمال چون مردم یک فن از غایت دانش[1] در کمال است، لهذا در در دیده مردم همچو مردم دیده در عین عزّت و جلال است. بحر طبیعت آن یکدانه در غایت تبحّر و گوهرش از ننگ زخارف در نهایت تنفّر است. غوامض علوم غریبه عجیبه علی وجه احسن و طریق ایمن بر او هویدا و پیدا و معین و مبرهن است. اسرار اطوار خفیه صفیه معارف کمال بر طریق اصحّ و نحو اتم بر او ظاهر و باهر. دیگران را در زمان او دعوی اجتهادی که نمی رسید بدون اذعان وی می کردند و او با آنکه از سر حدّ اجتهاد نیز درگذشته بود بالکلّیه ازین دعوی این معنی را به تقریب نفی عدمِ عدالت هضماً لنفسه و کسر لشأنه به هیچ وجه نفرمودند. در بدایت حال مدّتها به لباس تجرد بر آمده، سیاحت وافی شافی نمود، نقطه وار سیّار و دوّار گردیده، از هر خرمنی خوشه ای و از هر خوشه ای توشه ای برداشت و به شرف زیارت بیت الله الحرام مشرّف گردید، پس مراجعت فرموده در ایران به مسند افادت و افاضت کما هی قیام نمود. حالات و کمالات او بسیار و بی شمارست و از شرح و بسط مستغنی، از جمله وقتی که پادشاه ظلّ الله عباس شاه بعد از فتح تبریز بر سر ایروان تاخت، مدتی آن بلده را محاصره کرده بودند، اتفاقا بعد از ایامی که شیخ به اردوی معلّی وارد شدند، فجأتاً فتح ایروان واقع شد، و از جمله لطایف عینی و اتفاقات حسنه یکی آنکه تاریخ فتح ایروان لفظ شیخ بهاءالدین است، کأنّ آن طلسم به اسم سامی و نام گرامی ایشان بسته بود. تصنیفات و تألیفات علمی شیخ بسیار است و مرتکب شعر عربی و فارسی نیز بسیار شده اند. در فارسی مثنوی موسوم به نان و حلوا[2] را چنان شیرین و با مزه ساخته و پرداخته که نعیم خوان جنّت در جنب آن بی حلاوت و تفه است و انتخاب آن مثنوی مرقوم می شود. دیگر مجموعه شیخ که موسوم به کشکول شده حاوی است و محتوی بر جمیع علوم و رسوم و آن نسخه ای است که جام جمشیدی و مرآت سکندری از رشک آن تیره و خیره مانده است. نکات غریبه و فقرات نفیسه در آن بسیار مجتمع است. این ضعیف به ملازمت شیخ بسیار در رسیده ام و استفاده نموده، چه در قزوین و چه در صفاهان. مولد وی جبل عامل است، لهذا به دو نسبت معنی به عاملی علم شده و از علما هیچکس به جامعیّت فضیلت و کمال او از عرب بلکه از عجم نیز برنخاسته. امروز در وادی تصوّف چون جنید و بایزید، در شرعیات چون جمال الدین و شیخ مفید، در حکمیات بوعلی و فارابی[3] است، در غریبه محمد زکریا و میر غیاث الدین منصور، در عربیّت که ذاتی اوست خود چه احتیاج به شرح، و وی اکثر اوقات در صفاهان رحل اقامت افکنده و کما هی در اردوی آن پادشاه می بود. او راست: ـ تا از ره و رسم عقل بیرون نشوی /یک ذرّه از آنچه هستی افزون نشوی یک ذرّه ز روی لیلیت بنمایم /عاقل باشم اگر تو مجنون نشوی ـ تا منزل آدمی سرای دنیاست / کارش همه جرم و کار حق لطف و عطاست خوش باش که آن جهان حسن خواهد بود / سالی که نکوست از بهارش پیداست ـ با هر که شدم گرم به مهر آمد سست / بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست در آب و هوای دهر سبحان الله / هر چند که دوست کاشتم دشمن رست ـ بهایی گر چه می آید زکعبه / همان دردی کش و زنّار بند است ـ آهنگ حجاز می نمودم من زار / کآمد سحری بگوش دل این گفتار یارب به چه روی جانب کعبه رود / رندی که ازو کلیسیا دارد عار ـ از بس که زدم شیشه تقوا بر سنگ / و ز بس که به معصیت فرو بردم چنگ اهل اسلام از مسلمانی من /صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ ـ جان را چه کنم تحفه ات ای لاله عذار/تا آنکه شوم ز وصل تو بر خوردار گویی که بهایی این فضولی بگذار/جان خود زمن است، غیر جان تحفه بیار ـ گر دل دهدی کز تو شکایت کنمی/ دانی که شکایت به چه غایت کنمی؟ گر پرده دری نباشد اندر حق تو/ آنها که تو کرده ای روایت کنمی ـ از سبحه من پیر مغان رفت از هوش / وز ناله من فتاد در شهر خروش آن پیر که خرقه داد و زنّار خرید / تسبیح ز من گرفت در میکده دوش ـ پیوسته بود ملایک علّیین /پروانه روضه رضا قبله دین مقراض به احتیاط زن ای خادم/ ترسم ببری شهپر جبریل امین! ـ تا سرو قبا پوش ترا دیده ام امروز/ در پیرهن از ذوق نگنجیده ام امروز هشیاریم افتاد به فردای قیامت/ زان باده که از دست تو نوشیده ام امروز صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا/آن ژنده پشمینه که پوشیده ام امروز افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی / شیخانه بساطی که فرو چیده ام امروز بر باد دهد توبه صد ههچو بهایی/ آن طرّه طّرار که من دیده ام امروز ـ با دل گفتم ز عالم کون و فساد/ تا چند خورم غم تنم، از پا افتاد دل گفت تو نزدیک به مرگی چه غم است[4] / بیچاره کسی که این دم از مادر زاد ـ در میکده دوش زاهدی دیدم مست/ تسبیح به گردن و صُراحی در دست تا چند درین میکده ای گفتم، گفت/ از میکده هم به سوی حق راهی هست ـ اگر نالد کسی نالد که یاری در سفر دارد / تو باری از چه می نالی که یاری در نظر داری و این ابیات انتخابِ کتاب نان و حلوای اوست که بر زون مثنوی مولوی گفته اند: علم رسمی سر به سر قیل است و قال/ نه ازو کیفیّتی حاصل، نه حال طبع را افسردگی بخشد مدام/ مولوی باور ندارد این کلام علم نبود غیر علم عاشقی/ ما بقی تلبیس ابلیس شقی سینه ای خالی ز مهرِ گلرخان/ کهنه انبانی بود پر استخوان دل که فارغ شد ز عشق آن نگار/ سنگ استنجای شیطانش شمار وین علوم و این خیالات و صور/فضله شیطان بود بر آن حجر شرم بادت زانکه داری ای دغل/ سنگ استنجای شیطان در بغل لوح دل، از فضله شیطان بشوی/ای مدرس! درس عشقی هم بگوی چند چند از حکمت یونانیان؟/حکمت ایمانیان را هم بدان دل منوّر کن به[5] انوار جلی/ چند باشی کاسه لیسِ بوعلی؟ با دف و نی دوش آن مرد عرب/وه چه خوش می گفت از روی طرب ایّها القومُ الذی فی المدرسه/کُلّما حصّلتُموه وسوسه[6] فِکرکُم أن کان فی غیر الحَبیب/ما لکم فی النَّشأةِ الاُخری نصیب[7] ساقیا یک جرعه از جام قدم/ بر بهائی ریز از روی کرم تا کند شق پرده پندار را/ هم به چشم یار بیند یار را هر که را توفیق حق باشد دلیل/ عزلتی بگزید و رست از قال و قیل چون شب قدر از همه مستور شد/لا جرم از پای تا سر نور شد اسم اعظم چونکه کس نشناسدش/سروری بر کلّ اسما باشدش تا تو نیز از خلق پنهانی همی/لیلة القدری و اسم اعظمی ... عالمی خواهم ازین عالم به در/تا به کام دل کنم خاکی به سر تا نسازی بر خود آسایش حرام/ کی توانی زد به راه عشق گام غیر ناکامی درین ره گام نیست/ راه عشق است این ره حمام نیست رو قناعت پیشه کن در کُنج صبر/ پند خود گیر است از سگ آن پیر گبر عابدی در کوی لبنان بُد مقیم/ در بن غاری چو اصحاب الرّقیم روی دل از غیر حق برتافته/ گنج عزّت را ز عزلت یافته روزها می بود مشغول صیام/ یک ته نان، می رسیدش وقت شام نصف آن شامش بُد و نصفی سحور/ وز قناعت داشت در دل صد سرور بر همین منوال حالش می گذشت/ نآمدی زان کوه هرگز سوی دشت از قضا یک شب نیامد آن رغیف/ شد ز جوع آن پارسا زار و نحیف کرد مغرب را ادا آنگه عشا/ دل پر از وسواس در فکر عشا بس که بود از بهر قوتش اضطراب/ نه عبادت کرد عابد شب نه خواب صبح چون شد زان مقام دلپذیر/ بهر قوتی آمد آن عابد به زیر {بود یک قریه به قرب آن جبل/ اهل آن قریه همه گبر و دغل}[8] عابد آمد بر در گبر ایستاد/گبر او را یک دو نان جو بداد بستد آن نان را و شکر او بگفت/ وز وصول طعمه اش، خاطر شکفت کرد آهنگ مکان خود دلیر/ تا کند افطار زان[9] خبز شعیر در سرای گبر بُد گرگین سگی/ مانده از جوع، استخوانی و رگی پیش او گر شکل پرگاری کشی/ شکل نان بیند بمیرد از خوشی بر زبان گر بگذر لفظ خبر/ خُبز پندارد رود هوشش ز سر کلب، در دنبال عابد بو گرفت/ آمدش از پی و رخت او گرفت زان دو نان عابد یکی پیشش فکند/ پس روان شد تا نیاید زو گزند سگ بخورد آن نان و از پی آمدش/ تا مگر، بار دگر آزاردش عابد آن نان دگر، دادش روان/تا که از آزار او یابد امان کلب خورد آن نان و از دنبال مرد/ شد روان و روی خود واپس نکرد همچو سایه، از پی او می دوید/ عُف عُفی می کرد ورختش[10] می درید گفت عابد چون بدید این[11] ماجرا/من سگی چون تو ندیدم بی حیا صاحبت غیر از دو نان چیزی نداد / وآن دو را خود بستدی، ای کج نهاد دیگرم از پی دویدن بهر چیست؟/ وین همه، رَختم دریدن بهر چیست؟ سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال/ بی حیا من نیستم، چشمی بمال هست از وقتی که بودم من[12]صغیر/ مسکنم، ویرانه این گبر پیر گوسپندش را شبانی می کنم/ خانه اش را پاسبانی می کنم گاه گاهم نیم نانی می دهد/ گاهی مشتی[13] استخوانم می دهد گاه غافل گردد از اطعام من/ وز تغاقل تلخ گردد کام من هفته هفته بگذرد کاین ناتوان/ نه ز نان یابد نشان، نه ز استخوان چونکه بر درگاه او پرورده ام/ رو به درگاه دگر ناورده ام هست کارم بر در آن پیر گبر/ گاه شکر نعمت او[14]، گاه صبر تا قمار عشق با او باختم/جز در او، من دری نشناختم تو که ناید یک شبی نانت به دست/در بنای صبرِ تو آمد شکست از در رزّاق رو بر تافتی/بر در گبری روان بشتافتی بهر نانی، دوست را بگذاشتی/ کرده ای با دشمن او آشتی خود بده انصاف، ای مرد گزین/ بی حیاتر کیست؟ من یا تو، ببین مرد عابد زان سخن مدهوش شد / دست خود بر سر زد و بیهوش شد ای سگ نفس بهایی یاد گیر/ این طبیعت از سگ آن گبر پیر بر تو گر از صبر نگشاید دری/ از سک گرگین گبران کمتری رنج، راحت دان چو مطلب شد بزرگ / کرد گله توتیای چشم گرگ [1] م: هنر [2] م: نان حلوا [3] نسخه ها: فاریابی است [4] م: چه عجب [5] م : ز [6] ای کسانی که در مدرسه اند، حاصلتان چیزی جز وسوسه نیست. [7] اگر اندیشه ای به جز دوست داریم، نصیب و بهره ای از آخرت برای شما نیست. [8] خ: این بیت به خط کاتب دیگری در حاشیه آمده است. [9] م: افطار بر [10] م: جیبش [11] م: آن [12] م: من بودم [13] م: گاه مشت [14] م: آن
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1387 ساعت 3:31 بعدازظهر (نظر بدهید)
دستورالعملی از شیخ محمد بن مکی عاملی مشهور به شهید اول (ش 786) شامل 24 توصیه اخلاقی نقل شده است. این دستورالعمل یا وصیت، در «مجموعه رسائل شهید» (دفتر تبلیغات اسلامی، 1381ش) چاپ شده است.
مستند این چاپ، شماره 417 روزنامه کیهان العربی (8 جمادی الاولای 1405ق) بوده است و تا کنون هیچ نسخه خطی از این وصیت در دست نبود. اما خوشبختانه اخیراً در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نسخه ای از این دستور العمل پیدا شده که مشخصات آن چنین است: نسخه شماره 9466 با عنوان «جُنگ نظام الدین احمد بن تاج الدین علی غفاری». این وصیت در صفحه 150/ب و 151/الف این جُنگ قرار دارد. نکته تازه ای که در این نسخه قابل توجه است این که نظام الدین احمد که از علمای قرن یازدهم هجری است این وصیت را به خط فرزند شهید اول یافته است و فرزند شهید می گوید: «آن را در میان اوراق پدرم یافتم». متن این وصیت از روی همین نسخه مقابله شد که ذیلا تصویر نسخه و متن تایپ شده آن تقدیم می شود:
وجدت بخطّ ولد الشهيد (رحمهمها الله) و هو يذكر أنّه وجدتُه في بعض الأوراق من كتب والده (نضّر الله وجهه): هذه وصيّة العبد الضعيف، كاتب هذه الأحرف، محمّد بن مكّي - تاب الله عليه توبة نَصوحاً، وكان من هفواته وزلّاته صَفوحاً - إلى إخوانه في الله، وأحبّائه للّه، يبدأ بنفسه، ثمّ بهم، وهي مشتملة على أُمور: أوّلها: تقوى الله تعالى فيما يأتون ويذرون، ومراقبته و مخافته، والحياء منه في الخلوات. وثانيها: ذكره بالقلب على كلّ حالٍ، وباللسان في مُعظم الأحوال. وثالثها: التوكّل عليه، وتفويض الأُمور إليه، والإلجاء عند كلّ مهمّ إليه. ورابعها: التمسّك بشرائع الدين، فلايخرج عنها شعرة؛ لئلّا تحصل الضلالة. وخامسها: المباشرة على الفرائض من الأفعال والتروك، بحسب ماجاءت به الشريعة المطهّرة. وسادسها: الاستكثار من النوافل، بحسب الجهد والطاقة والفراغ والصحّة، وخصوصاً الصلوات المندوبة فإنّها خير موضوعٍ، ومايقرّب العبد إلى الله تعالى بعد المعرفة بأفضل منها، و خصوصاً الليليّة منها. وسابعها: كفّ اللسان عن الهذر والغيبة والنميمة واللغو. وكفّ السمع عن اللغو، وعن سماع كلّ ما لافائدة فيه، دينيّة أو دنيويّة. وكفّ الأعضاء عن جميع مايكرهه الله تعالى منه. وثامنها: الزهد في الدنيا بالمرّة، والاقتصار في البلغة منها، والقوت من حلّه، و مهما أمكن الاستغناء عن الناس فليفعل؛ فإنّ الحاجة إليهم الذلّ الحاضر. وتاسعها: دوام ذكر الموت، والاستعداد لنزوله. وليكن في كلّ يومٍ عشرين مرّة، حتّى يصير نصب العين. وعاشرها: محاسبة النفس عند الصباح والمساء على ما سلف منها، فإن كان خيراً استكثر منه، وإن كان شرّاً رجع عنه. وحادي عشرها: دوام الاستغفار بالقلب واللسان. وصورته: «اللهمّ اغفرلي، فإنّي أستغفرك و أتوب إليك». ومن وصيّة لقمان لابنه، أن يكثر من: «اللهمّ اغفرلي» فإنّ للّه أوقاتاً لا يردّ فيها سائلاً. وثاني عشرها: الأمر بالمعروف، والنهي عن المنكر مهما استطاع، على ماهو مرتّب شرعاً. وثالث عشرها: مساعدة الإخوان، والتعرّض لحوائجهم، بحسب الحاجة والمُكنة. وخصوصاً الذُرّيّة العلويّة، والسُلالة الفاطميّة. ورابع عشرها: التعظيم لأمر الله تعالى، والتعظيم لعلماء الدين وأهل التقوى من المؤمنين. وخامس عشرها: الرضى بالواقع، وأن لايتمنّى ما لايدرى أهو خيره، أو لا، ودوام الشكر على كلّ حالٍ. وسادس عشرها: الصبر في المواطن؛ فإنّه رأس الإيمان. وسابع عشرها: دوام الدعاء بتعجيل الفرج؛ فإنّه من مهمّات الدين. وثامن عشرها: دوام دراسة العلم مطالعةً وقراءةً وتدريساً وتعليماً و تعلّماً. ولاتأخذ فيه لومةُ لائمٍ. وتاسع عشرها: الإخلاص في الأعمال؛ فإنّه لايقبل إلّا ما كان خالصاً صافياً. والرياء في العبادة شرك (نعوذ بالله منه). وعشرونها: صلة الأرحام، ولو بالسلام إن لم يمكن غيره. وحادي عشرونها: زيارة الإخوان في الله تعالى، ومذاكرتهم في أُمور الآخرة. وثاني عشرونها: أن لايدع وقتاً يمضي بغير فائدة دينيّة أو دنيويّة. وثالث عشرونها: أن لايكثروا في الرخص، والأخذ بها، والتوسعة. ولايكثروا التشديد على أنفسهم في التكليف. بل يكون بين ذلك قواماً. ورابع عشرونها: معاشرة الناس بما يعرفون والإعراض عمّا ينكرون، وحُسن الخلق، وكظم الغيظ، والتواضع بهم، وسؤال الله تعالى أن يصلحهم ويصلح لهم. وملاك هذه الأُمور كلّها تقوى الله،و دوام مراقبته. والسلام عليهم جميعاً، والحمد للّه وحده، وصلّى الله على محمّد وآله أجمعين.
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ يكشنبه 20 بهمن 1387 ساعت 1:55 بعدازظهر (نظر بدهید)
![]() آشتیانی در رساله ای که در پی می آید راه حل مناسبی برای حدیثی که تا کنون معرکه آراء بوده و محدثان و متکلمان توجیهات گوناگونی برای آن ذکر کرده اند آورده است. متن حدیث چنین است: «نیة المؤمن خیرٌ من عمله». ابهام در این حدیث تا کنون از این جهت بوده که ضمیر «عمله» را همه به «المؤمن» برگردانده اند. در حالی که بنا بر تحقیق آشتیانی، ضمیر در «عمله» به «المؤمن» باز نمی گردد. بلکه با توجه به شأن صدور حدیث، پیامبر اکرم (ص) با جمعی از اصحاب در اطراف مدینه عبور می کرد، که چشمشان به کنیسه ای بزرگ که اهل کتاب ساخته بودند افتاد. یکی از اصحاب با حسرت گفت: کاش من تمکّنی داشتم و مسجدی اینچنین می ساختم. پیامبر اکرم در اینجا خطاب به آن صحابی فرمود: «نیة المؤمن خیرٌ من عمله» که مسلم پیامبر می خواهد بگوید: «نیت تو در بنای مسجد اسلامی بهتر است از ساختن کنیسه به دست این کتابی» پس ضمیر «عمله» در این حدیث به «مؤمن» بر نمیگردد، بلکه به آن کتابی باز می گردد که کنیسه را ساخته بوده است. آشتیانی در پایان رساله راه حلی مشابه هم برای حدیث معروف «خلق الله آدم علی صورته» آورده که آن هم راه حلی تازه و بدیع است. شایان به ذکر است که متن این رساله به درخواست احمد گلچین معانی برای درج در کتاب «گلزار معانی» از آشتیانی گرفته شده که ـ به خط مؤلف ظاهراً ـ در کتاب مذکور در سال 1325 چاپ شده است. محسن صادقی ـ 22/9/1387 رسالة في شرح حديث «نيّة المؤمن خيرٌ من عمله» و «خَلَقَ اللهُ آدمَ على صورَتِهِ» ومن جملة الأحاديث المأثورة النبويّة صلى الله عليه وآله: الحديث المعروف الدائر في الألسنة، والمشهور بين الخواصّ والعوامّ من الشيعة والجماعة، الذي بظاهره غير خالٍ عن الإجمال، وغير نقيٍّ عن الإشكال؛ وهو قوله صلى الله عليه وآله: « نيّة المؤمن خيرٌ من عمله »؛ وذلك لأنّ المراد من كلمة « عمله » التي جُعلت مفضّلاً عليها: إمّا العمل المقرون بالنيّة، وإمّا العمل المجرّد عنها. فإن كان المراد أوّل الاحتمالَين، فظاهر أ نّه لبداهة ترجيح العمل الصحيح المقرون بالنيّة على النيّة المجرّدة؛ مستلزمٌ لترجيح المرجوح على الراجح، الذي تحكم بديهة العقل ببطلانه، فلا يمكن أن يكون مراداً من الحديث الشريف. وإن كان المراد ثانيهما، فالأمر فيه أوضح؛ لأن العمل المجرّد عن النيّة لا فضل ولا خيرَ فيه حتّى ترجح النيّة المجرّدة عليه، ويقال: نيّة الخير الصادرة عن المؤمن خيرٌ من عمله الصادر عنه غفلةً وبلا نيّة، سواءٌ لوحظ ذلك بالنسبة إلى عنوان ذات العمل ـ لو كان العمل توصّليّاً ـ أو بالنسبة إلى قصد التقرّب به ـ إن كان تعبّديّاً ـ وهو واضح. ولذا صار فقه معنى الحديث الشريف معركةً للآراء والأنظار، ومعرضاً لجولان أفكار المتكلّمين من العلماء وذوي الأبصار، فشمّروا أذيالهم لحلّ الإشكال ورفع الإجمال ببياناتٍ متعدّدة وعباراتٍ متشطّطة. ونحن نذكر جملةً منها على سبيل الإجمال؛ حذراً عن التطويل في المقال الموجب للمَلال، ثمّ نعقبها ـ بعون اللَّه تعالى ـ بما ينكشف به القناع ويتّضح الحال. فنقول: قال بعض الأكابر: اعلم أ نّه قد يظنّ أنّ سبب الترجيح أنّ النيّة تدور إلى آخر العمل، والأعمال لا تدوم. وهو ضعيف؛ لأنّ ذلك يرجع معناه إلى أنّ العمل الكثير خيرٌ من القليل. بل ليس كذلك كلّيّةً، فإنّ نيّة أعمال الصلاة قد لا تدوم إلّا في لحظات معدودة، والأعمال تدوم. انتهى. وأنت خبير بأنّ ما أورده على هذا الوجه من منع الصغرى، إنّما يتمّ على كون النيّة هي الإخطار والقصد التفصيلي بالنسبة إلى العمل. وأمّا بناءً على ما هو الحقّ من كونها أعمّ منه وممّا يبقى مركوزاً في الذهن من القصد الإجمالي المؤثّر في اتّصاف أجزاء العمل بكونها اختياريّة، المعبّر عنه في لسان المتأخّرين ب « الداعي »، فلا. كيف ؟ ومن المعلوم أنّ النيّة بهذا المعنى الذي يعبّر عنه المشهور بالاستدامة الحكميّة يعتبر بقاؤها إلى آخر العمل؛ ولذا حكموا بوجوب الاستدامة الحكميّة إلى الفراغ. فالأولى الإيراد عليه: أوّلاً: بأ نّا لو سلّمنا أنّ النيّة تدوم إلى آخر العمل، والأعمال الصلاتيّة ـ لكونها متدرّجة في الوجود ـ لا تدوم؛ لكن نمنع عن كون المراد من العمل ـ المفضّل عليه في الحديث ـ هو مطلق العمل الشامل للأجزاء. إمّا لمنع صدق العمل على الأجزاء عرفاً. أو لدعوى انصرافه في خصوص الحديث إلى العمل المستقلّ. وثانياً: سلّمنا كون المراد من العمل في الحديث هو الأعمّ؛ لكن نمنع عن أنّ العمل الكثير مطلقاً خيرٌ من القليل؛ إذ رُبّ عملٍ قليل ـ لمكان أهمّيّته ـ خيرٌ من الكثير الذي ليس بهذه المثابة من الأهمّيّة. هذا مع أنّ مقتضى هذا الوجه هو كون النيّة المجرّدة الممتدّة إلى ساعة ـ مثلاً ـ خيراً من العمل المأتي به مع النيّة في ربع ساعة. وهذا بديهيّ الفساد. وقال أيضاً بعضهم: إنّ معنى الحديث أنّ النيّة بمجرّدها خيرٌ من العمل بمجرّده من دون نيّة. وفيه: إنّه وإن كان كذلك خارجاً لكن لا يمكن أن يكون هو المراد من التفضيل في الحديث الشريف؛ لأنّ العمل بلا نيّة لا خير فيه أصلاً حتّى تكون النيّة المجرّدة أفضل منه. وبعبارةٍ اُخرى: التفضيل إنّما يصحّ عند وجود جامع الاشتراك بين المفضّل والمفضّل عليه، وفي المقام مفقود. وقال أيضاً ثالث: إنّ معنى الحديث هو أنّ كلّ طاعة حيث تنتظم بنيّة وعمل، وكلّ ما انتظم منه الطاعة فهو خير. فتكون النيّة أيضاً كالعمل خيراً وجزءاً للعمل العبادي. ومرجع هذا المعنى ـ كما ترى ـ إلى أنّ كلمة « خير » في هذا الحديث منسلخة عن معناها التفضيلي، وإنّ المراد هو أنّ نيّة الخير خير، ومن جملة العمل العبادي في الموضوعيّة للآثار المطلوبة منه شرعاً، لا أ نّها أفضل من العمل. ولا يخفى عليك أنّ هذا المعنى وإن كان حاسماً للإشكال الوارد على الحديث، لكن يبعّده أ نّه على هذا كان المناسب إدخال الواو العاطفة على قوله صلى الله عليه وآله « من عمله »؛ إذ بدونها يكون على خلاف ما هي طريقة أهل المحاورة في مقام التفهيم والتفهّم، كما لا يخفى على من راجعهم. وقال بعضهم أيضاً: وللخير معنىً آخر، وهو أنّ المؤمن ينوي أن يوقع مثلاً عباداته على أحسن الوجوه، ثمّ لمّا يشتغل بها فلا يتيسّر له ذلك ويكسل عنها ولا يأتِ بها على ما ينبغي، فالذي ينوي خيرٌ من الذي يعمل. وأيضاً: ينوي أبداً أن يأتي بالطاعات والقربات ويجتنب عن المعاصي والسيّئات؛ لإيمانه باللَّه تعالى واليوم الآخر، ثمّ لا يوفّق لذلك ولا يتأتّى منه ما نواه. وأيضاً ينوي مثلاً إن آتاه اللَّه مالاً ينفقه في سبيله، ثمّ لمّا آتاه فربما يبخل به؛ فنيّته خيرٌ من عمله. وإلى هذا المعنى أشار أبو جعفر الباقر عليه السلام، حيث كان يقول: « نيّة المؤمن خيرٌ من عمله »؛ وذلك لأ نّه ينوي من الخير ما لا يدركه. و « نيّة الكافر شرٌّ من عمله »؛ وذلك لأنّ الكافر ينوي الشرّ ولا يقدر على إدراك تمام المنويّ في مقام العمل، بل قد لا يستطيع من العمل بما نوى من الشرّ رأساً. وسئل الصادق عليه السلام عن معنى الحديث، فقال عليه السلام: لأنّ العمل رياء المخلوقين، والنيّة خالصة لربّ العالمين، فيعطي عزّ وجلّ على النيّة ما لا يعطي على العمل. وقال عليه السلام أيضاً: إنّ العبد لينوي من نهاره أن يصلّي نافلة الليل، فتغلبه عينه فينام، فيثبت اللَّه له صلاة ويكتب نَفَسه تسبيحاً، ويجعل نومه صدقةً. ولا يخفى عليك أنّ هذين الجوابين الأخيرين في رفع الإشكال إنّما يفيدان الترجيح للنيّة المجرّدة عن العمل نوعاً. وحاصل وجه التفضيل أنّ النيّة المجرّدة لكونها أمراً قلبيّاً وليست من أعمال الجوارح، ليست معرّضة للرياء ولا يعرضها نقص آخر بخلاف العمل. هذا. ولكن لا يخفى عليك أنّ هذا لا يوجب ترجيح النيّة على العمل مطلقاً. ولو صدر العمل خالياً عن الرياء وكاملاً من جميع الجهات والحيثيّات شروطاً وشطوراً ـ كما هو مقتضى الحديث ـ فالإشكال بالنسبة إلى تفضيل النيّة على العمل الصحيح من جميع الجهات، باقٍ على حاله. هذه جملة ما عثرت عليه من كلمات الأكابر من علماء الأخلاق وغيرهم في بيان معنى الحديث الشريف. ومعلوم أنّ الناقد البصير لا يكتفي بهذه الأجوبة، ولا تطمئنّ نفسه بها، بل ليست عنده إلّا ممّا لا يروي الغليل ولا يشفي العليل. نعم، ما روي عن مولانا الصادق عليه السلام ـ على تقدير صدوره منه عليه السلام ـ يجب تصديقه وقبوله؛ إلّا أ نّه لا بدّ أن يُحمل على الفضل من ساحة قدسه تعالى. وحكمة الفضل تلك الجهة النوعيّة المذكورة في الرواية، هذا. ولكنّ الذي يهوّن الخطب وتزول به العويصة، أنّ التكلّم في مفاد هذه الرواية إشكالاً وجواباً بالأجوبة المذكورة وإطناب الكلام فيها في دفع الإجمال عنها؛ مبنيّ على عدم ظفر المعنونين له على صدر الرواية؛ إذ لو ظفروا بصدرها وتمام متنها، لم يبقَ لهم مجال للإشكال الذي أوردوه عليها حتّى يتفصّوا عنه بهذه التعسّفات الغير المفيدة. وأنا بحمده تعالى ظفرت في سالف الزمان بصدر هذه الرواية، والرواية الاُخرى المشهورة المعنونة في كلمات أهل المعقول من الحكماء المتأ لّهين والمتكلّمين الشامخين، وهي الرواية الشريفة المرويّة أيضاً عن النبيّ صلى الله عليه وآله: خَلَقَ اللَّه آدم على صورته. حيث إنّهم بعدما استظهروا رجوع ضمير كلمة « صورته » إلى كلمة « اللَّه » أشكلوا على مفاد الرواية ومعناها، بأ نّه ما معنى صورة اللَّه التي خلق اللَّه تعالى آدم على تلك الصورة، مع أ نّه تعالى شأنه الأقدس أجلّ من أن يكون له مادّة وصورة، ووقعوا في معنى هذه الكلمة في حيصٍ وبيص، وتمحّلوا غاية التمحّل في بيان معنى هذه الكلمة، وأطنبوا في بياناتهم بما لا مزيد عليه من تحقيقات حَكَميّة وتدقيقات كلاميّة، بل وإشراقات عرفانيّة، ومع ذلك ما أتوا بشيء في بياناتهم ممّا تطمئنّ به نفس المستمع وقلب المستفيد. والإنصاف أنّ التأمّل في صدرهما يوجب رفع توهّم الإجمال في ذيلهما، بحيث لا يبقى للإشكال فيهما مجال. فنقول: أمّا صدر هذه الرواية التي نبحث عنها، فهو أنّ النبيّ صلى الله عليه وآله كان يمرّ في بعض الطرقات من سكك المدينة، ومعه بعض أصحابه، فإذا رأوا معبداً جديداً وكنيسةً عظيمة بناها بعض أهل الكتاب لأهل نحلته وعباداتهم الفاسدة، فتحسّر الصحابي قائلاً: يا ليت كنت متمكّناً من بناء مسجدٍ إسلاميٍّ لأتقربّ به إليه تعالى. فقال صلى الله عليه وآله في هذا المقام، مخاطباً للصحابي: « نيّة المؤمن خيرٌ من عمله ». وظاهر أنّ مفاد هذا الكلام في هذا المقام أنّ نيّتك في بناء المسجد الإسلامي لو كنتَ قادراً ومتمكّناً من بنائه، خيرٌ من بناء هذا الكتابيّ هذه الكنيسة. فظهر ممّا ذكرنا أنّ مرجع ضمير كلمة « عمله » ليس كلمة « المؤمن » حتّى يستشكل فيه بما مرّ، بل مرجعه « الكافر » الكتابي الباني للمعبد المعهود، فافهم. وأمّا صدور الرواية الاُخرى المستشكَل فيها أيضاً بما مرّ، فهو أنّ رجلين ترافعا وتحاكما عند النبيّ صلى الله عليه وآله في دَين أو ميراث، وسَبَّ أحدهما في أثناء الدعوى صورة الآخر ـ كما هو المتعارف عند الأعاجم ويقولون بالفارسيّة: « مرده شور صورتت را ببرد » مثلاً ـ فنهاه النبيّ صلى الله عليه وآله عن السبّ، وقال صلى الله عليه وآله: « لا تسبّ صورته، خلق اللَّه آدم على صورته ». يعني إنّ صورة خصمك حيث تكون شبيهة بصورة آدم الصفيّ ( على نبيّنا وآله وعليه السلام )، وهو أب البشر وأوّل أنبياء اللَّه تعالى، فسبّ صورته هتكٌ لصورته عليه السلام التي اختارها اللَّه تعالى له. فارتفع بحمده تعالى الحجابُ عن وجه الإشكال بظهور الرواية، نظراً إلى صدرها في أنّ المرجع لضمير « صورته » هو الرجل الخصيم للسابّ، لا لفظ الجلالة حتّى يشكل فيها بما استشكلوا ويُتفصّى في مقام الجواب عنه بالأجوبة ـ التي ذكروها عند ذكر الرواية والإشكال عليها ـ الغير النقيّة عن التمحّلات والتعسّفات. واللَّه العالم بحقائق الاُمور. والمرجو من إخواننا المؤمنين أن لا ينسوني عن الدعاء وطلب المغفرة من اللَّه تعالى لذنوبي وزلّاتي في مرور الأزمنة والدهور. حرّره الأحقر الآثم الجاني مرتضى الغروي الآشتياني، عُفي عنه.
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ چهارشنبه 16 بهمن 1387 ساعت 2:11 بعدازظهر (نظر بدهید)
![]() 1ـ یکی از تألیفات بهایی «تشریح العالَمَین در علم هیئت و تشریح اعضا» است. این اثر در هیچ یک از کتب تراجم و فهارس به ایشان نسبت داده نشده است بجز «تذکره خیرالبیان» تألیف ملک شاه حسین سیساتی (زنده در 1036ق). این تذکره تا کنون چاپ نشده و تنها قسمتی از آن شامل علمای شاعر معاصر سیستانی را جناب عارف نوشاهی چاپ کرده است (در مقالات عارف، دفتر دوم، تهران، 1386). 2ـ روزهای اخیر «فهرست آثار شیخ بهایی، موجود در کتابخانه آیة الله مرعشی» از چاپ درآمده و در تصویرهای ضمیمه پایان کتاب، برگ آغاز رساله تشریح العالمین ـ بر اساس نسخه خطی شماره 4250ـ کلیشه شده و مؤلف آن را ناشناس معرفی کرده است! این نسخه به خط بهایی است و به احتمال زیاد، برگ به جامانده بخشی از همان کتاب «تشریح العالَمَین» در علم هیئت بوده است که مؤلف تذکره خیرالبیان ـ با همین تعبیرـ به بهایی نسبت داده است. 3ـ موضوع رساله مذکور، چنانکه از یک صفحه باقی مانده و توصیف صاحب خیر البیان برمی آید، در دو علم هیئت و تشریح اعضای بدن است. و آنچه در فهرست نسخه های خطی کتابخانه آیة الله مرعشی (ج 11، ص 251) در بیان موضوع آن آمده ناتمام است. در این فهرست، رساله این گونه معرفی شده: «در بیان عالم کبیر و عالم صغیر و شرح بدایع صنایع الهی»!؟ 4ـ به جز این رساله، که دلالت می کنده شیخ بهایی در علم طب هم دستی داشته، در چندین مورد در «کشکول» نیز مطالبی از آثار طبی را نقل و سپس نقد می کند. همچنین در کتابخانه مدرسه آیة الله گلپایگانی نسخه ای از ترجمه «بُرء الساعه» محمد بن زکریای رازی وجود دارد که منسوب به شیخ بهایی است. محسن صادقی 2/10/87
ارسال شده توسط محسن صادقی در تاريخ سه شنبه 10 دي 1387 ساعت 1:20 بعدازظهر (نظر بدهید) |
| Kashkool - Notes and articles by Mohsen Sadeqi. Powered by Kateban.com |